پارت صد و چهارم :

چند روز بعد
*
سرمیز شام نشسته بودیم.من گابریل و سارا..
حتی این از گوشه‌ی ذهنم هم عبور نمی‌کرد که یه روز دوباره با گابریل توی یه مکان قرار بگیرم چه برسه به غذا خوردن...
_خب امروزت چطور گذشت؟
سوال احمقانه‌ای که گابریل از سارا پرسید.
سارا هم برخلاف همیشه از اون لاک خشک و جدی بودنش بیرون اومده بود .
در حالی که با ناز و عشوه موهاش رو عقب می فرستاد گفت:
_زیاد جالب نبود. خیÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    چرا دیگه حس خوبی به لوکا ندارم؟!یه جای کار میلنگه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    اعصابم بهم ریخت

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    اعصاب منم 😔

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ببخشید که خودت نوشتی 🙁😒😂

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ای بابا.... چه *** تو خری شد.... 🥲

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ای بابا چرا اینجوری شد🧑‍🦯

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️